جه حاجت به بیان است...

از روز اذل 
تا شام ابد
در دل من پای گرفتی
من گم شده ام
ور نه تو که
در دل بی دل شده ام 
جای گرفتی
باران شده ای و 
من بیابان تو هستم
هر قدر بباری،
باز...
پریشانم و بی تاب تو هستم
هر سمت که خواهی برو 
هر سمت و به هر سو
از قلب من اما
نتوان رفت به بیرون
من گشته به سرگشتگی عشق تو محکوم
تو گمشدنت سخت محال باشد و مردود 
ای جان من ای جان من ای جان
گر دور شوی از من بیچاره بماند تن بی جان
من گم شده ام 
ورنه تو که جایت عیان است
هر کس که مرا دیده بفهمیده چه حاجت به بیان است ...
(حسین خداپناهی)



[ پنجشنبه 26 فروردین 1395 ] [ 07:07 ق.ظ ] [ Hossein Khodapanahi ] [ قطره باران() ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic